jump to navigation

لیلی رفته است… 16 ژانویه, 2010

Posted by Mohammad in موسیقی خودمان.
1 comment so far

در برنامه موسیقی ایرانی این هفته:

درمان زخم و درد کاری‌ام
همراز ناله شب‌های بیداری‌ام
راحتی جان محنت‌‌بار من
مرهم سینه پر از خار من
کو لیلی؟ نیست لیلی. لیلی رفته

خیال تو ناگهان بر دلم نشست
به دوری‌ات قسم، راضی‌ام به مرگم
چشمانم ریژاب* است
رخسارم زرد است
داغ یاران پیرم کرده
عهدم عهدی است که مجنون عهد کرد
لیلی من تویی، تا روز مردن
کو لیلی؟
نیست لیلی
لیلی رفته…

شهرام ناظری: مقام مجنونی، مویه بر مرگ لیلی

* نام رودی است.

راست‌دستِ چپ‌نویس 30 دسامبر, 2009

Posted by Mohammad in an ordinary girl's talking, موسیقی خودمان.
add a comment

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می‌شنیدی پند ادیبان

محمدرضا شجریان، علیزاده، کلهر : تصنیف «غم با طبیبان» در آواز بیات کرد

تو با کدام باد می‌روی؟ 25 نوامبر, 2009

Posted by Mohammad in طبقه ی بی طبقه.
add a comment

در برنامه موسیقی ایرانی این هفته به جای موسیقی به شنیدن شعر و کلام هـ.ا. سایه با همراهی تار جناب لطفی دعوت می‌شوید. بعید است که نشنیده باشید ولی خب بهرحال.

زمان بی‌کرانه را تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش 28 اکتبر, 2009

Posted by Mohammad in حسب حال.
2 comments

باران می‌آمد. شدید نبود اما از آن باران‌های دونفره هم نبود. همان راهی که همیشه یک ساعته پیاده گز می‌کردم را دو ساعت پیاده رفتم. انگار تمام نمی‌شد. دم به دم خسته می‌شدم. می‌نشستم روی جدول کنار بزرگراه و به خودروهایی که همه عجله داشتند زل می‌زدم. خیس شده بودم. می‌لرزیدم. فکر کردم «درد جسم درد روح را می‌کاهد» چه جمله مهملی است. در را که باز کردم خشکش زد. بر اندازم کرد و فکر کرد با لباس دوش گرفته‌ام. گفت دیوانه چیکار کردی با خودت هان؟ گفتم دیوانگی نبود. خریت بود.

جمله آخر توی گوشم زنگ می‌زد. چیکار کردی با خودت هان؟ چیکار کردی با خودت هان؟ چیکار کردم با خودم هان؟

الوعده وفا! 25 نوامبر, 2008

Posted by Mohammad in موسیقی خودمان.
add a comment

در برنامه موسیقی ایرانی این هفته، به شنیدن قطعه‌ای با کلام و موسیقی و ساز و صدای جادویی محمدرضا لطفی دعوت می‌شوید.

محمدرضا لطفی، گریه بید

مدتی این مثنوی تأخیر شد.. 27 اوت, 2008

Posted by Mohammad in حسب حال.
1 comment so far

چند اندر میان غوغایی؟ خوی کن پاره‌ای به تنهایی
خلوتی را لطیف سودایی است، رو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آن دان که در پناه کسی، خوش بخسپی و خوش بیاسایی
گر تو خواهی که بر تو بخشاید، بر همه بندگانش بخشایی
ور تو خواهی که بخت بگشاید، زیر هر سایه رخت نگشایی
سوی ابناء ما و من نروی، گرچه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی، روسیاه است مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت، از خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست، اندر آید به کارفرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریا، نیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی ز آنکس، که ازو در چنین تماشایی
چو رسیدی به شه صلاح‌الدین، گر فسادی شوی صلاح آیی

هستی و ناپیدایی 14 اوت, 2008

Posted by Mohammad in با طعم سینما.
add a comment

ژان-کلود کاریر داشت حرف می‏زد. می‏گفت که بونوئل نویسنده خوبی نبود. نقاشی و طراحی هم بلد نبود. شاعری هم نمی‏دانست و خلاصه هیچ هنری نداشت. اما هیچ شکی نیست که فیلمساز بسیار بزرگی بود. بعد این سوال را مطرح کرد که اگر بونوئل در زمانی به دنیا آمده بود که هنوز سینما اختراع نشده بود چه اتفاقی می‏افتاد؟

جوابی به پرسش خودش نداد، یعنی که او هم می‏شد یکی مثل من و تو که بود و نبودمان نه تنها در جهان، بلکه حتی در محیط پیرامون‏مان هم هیچ تاثیری ندارد.

بعد کمی تامل کرد.

بعد پرسید فکر می‏کنید چند فیلمساز قابل در زمان‏های بسیار دور، مثلا در زمان مولانا، وجود داشته‏اند؟!

سکوت کرد و بعد پرسش دیگری مطرح کرد که به گمانم بسیار مهم‏تر از این دو بود. پرسید: و فکر می‏کنید چه جنبه‏هایی از فرم‏های هنری هستند که بشر هنوز به آنها دست نیافته است و در آینده به وجود خواهند آمد؟

خدا، خدای شمایه.. 05 اوت, 2008

Posted by Mohammad in موسیقی خودمان.
add a comment

در برنامه موسیقی ایرانی این هفته به شنیدن سروده ملک‏الشعرای بهار با ساز و صدای پرویز مشکاتیان دعوت می‏شوید. به نظر می‏رسد مشکاتیان در جایی در شعر دچار لغزش لحنی می‏شود که البته مطلقا مهم نیست.

یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به های های مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای موذنا، که امشو
خدا خدای شمایه، خدا خدای مو نیست
نمود خونمه پامال و خونبهامه نداد
زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست
بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بیتر از ئی هیچه خونبهای مو نیست
بهار اگر شویی صد بار بمیرم از غم دوست
به جرم عشق و محبت هنو جزای مو نیست

پرویز مشکاتیان: تمنا

24 ژوئن, 2008

Posted by Mohammad in طبقه ی بی طبقه.
add a comment

بقالی، زنی را دوست می‌داشت. با کنیزکِ خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه‌های دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد. گفت بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم. گفت به این سردی؟ گفت او دراز گفت اما مقصود این بود. اصل، مقصود است. باقی دردسر است.

فیه مافیه

Spaventoso 27 مه, 2008

Posted by Mohammad in an ordinary girl's talking, موسیقی آنها.
2 comments

روي زمين غول هايي وجود دارند که بعد از 6 ماه ديگر ترسناک نيستند.

————————————————–

يک ذره موسيقي غير خودماني يا همان کارشکني در اهداف صاحاب ِ وبلاگ : بشنويد

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.